آیة الله ابوالفضل برقعی در کتاب «عرضه روایات اصول بر قرآن و عقول» میگوید: «شیخ کلینی مؤلف کتاب (اصول کافی) از باب 122 تا باب 133 دوازده باب را ترتیب داده تا منصوصیت ائمهی إثنی عشر (یعنی تعیین آنها را از طرف خداوند) اثبات کند، چون مدعیان روایات موثق و معتبری که امامت انتصابی الهی را اثبات کند در اختیار ندارند، از این رو به روایات غیرصحیح و نامعتبر از قبیل احادیث فصل حاضر و فصلهای بعدی (کتاب اصول کافی) متوسل شده اند و چنانکه خواهیم دید، آن احادیث به هیچ وجه قابل اعتماد و استناد نیستند.
البته غالباً به «حدیث غدیر» متوسل میشوند، اما حدیث غدیر نیز برای اثبات ادعایشان کافی نیست، اگر حدیث غدیر و عبارت «مَن کُنتُ مَولاهُ، فَهذا عَلِیُّ مَولاهُ، اَللَّهُمَّ والِ.....» چنان که ادعا میشود، واقعاً مربوط به امامت انتصابی الهی بود، لااقل پیامبر اکرم عدد ائمه و یا اسامی آنها و یا اصول کلی امامت را به وضوح بیان میفرمود، از قبیل اینکه امر امامت به دوازده تن منحصر است و جز در فرزند امام قبلی نخواهد بود، مگر سومین آنها که فرزند امام پیش از خود نیست، و هریک از آنها کتاب و وظیفهای خاص خود را دارند و الخ..... تا حجت بر امت مسلمان تمام شود، و این همه فرق گوناگون و مخالف یکدیگر به وجود نیایند و دیگران امکان ادعای امامت نیابند و امت متفرق نشوند، این کار با اهمیت مقام امامت بسیار مناسب است، و جزو حداقل بیان لوازم هدایت امت به یکی از اصول دین بود.
باب مورد نظر (اصول کافی) دارای 16 حدیث است که مجلسی حدیث 1 را صحیح و 2 و 5 و 8 و 9 و 11 و 14 را مجهول و 3 و 6 و 7 و 10 و 15 و 16 را ضعیف و 4 را حسن و 12 را حسن موثق و 13 را موثق شمرده، اما آقای بهبودی هیچیک از احادیث این باب جز حدیث اول و دوم را صحیح ندانسته است.
* حدیث 1- اگر مجلسی چنین حدیثی را صحیح شمرده جای تعجب نیست، اما شگفتا که آقای بهبودی حدیثی با متن معیوب را که راوی آن «علی بن ابراهیم» معتقد به تحریف قرآن و «سهل بن زیاد» کذاب و «حسین بن سعید» غالی و نظایر ایشان است، پذیرفته است!.
در حدیث به آیهی 59 سورهی نساء استدلال شده، او مدعی است که گویا آیه در بارهی حضرت علی و حسنین ب نازل شده، ما در بارهی آیهی مذکور قبلاً در باب 66 سخن گفته ایم، فقط در این جا یادآور میشویم که آیهی 83 سورهی نساء مقصود از «اولی الامر» را تبیین فرموده و احتیاجی به روایت نیست.
علاوه بر این اگر آیهی مذکور در بارهی حضرت حسن بود، علی t قطعاً مردم را به پذیرش خلافت آن حضرت دعوت میکرد، در حالی که بنا به نقل کتب معتبر از جمله «مروج الذهب» پس از ضربت خوردن امیرالمؤمنین t، مردم به حضور آن حضرت رفتند و پرسیدند: «اگر خدای ناخواسته از وجودت محروم شدیم، آیا اجازه میدهی با حضرت حسن t بیعت کنیم؟.
وی فرمود: «شما را بدین کار امر نمیکنم و از آن نهی نمینمایم، خود [به صلاح خویش] بیناترید»([1]).
و براساس تواریخ معتبر([2]) همین که امیرالمؤمنین u وفات یافت «عبدالله بن عباس» در بین مردم به سخنرانی پرداخت و گفت: «امیرالمؤمنین وفات نمود و فرزندی (مانند حسن) را از خود باقی گذاشته، اگر میخواهید برای [بیعت] با او به میان شما بیاید و اگر نمیخواهید هیچکس را (در مورد انتخاب امام و خلیفه] بر دیگری حق ویژهای نیست» یعنی همه شما در باره انتخاب حاکم آزاد هستید([3]).
از طرفی جواب امام به سؤال: علت عدم ذکر اسامی ائمه در قرآن چنان نارسا است که ما باور نمیکنیم که امام چنان پاسخ ضعیفی بدهد؟ پس واضح است که:
اولاً!: مردم در مورد تعداد رکعتهای نماز یا در تعداد طواف بر گرد کعبه و یا در میزان زکات و... به سبب وجود آیاتی در قرآن راجع به آنها اختلافی ندارند، در حالی که در مورد جانشینان پیامبر ص اختلافهای بسیار جدی وجود دارند.
ثانیاً: اگر امامت از اصول دین است مواردی که از قول امام گفته شده چرا همه در بارهی فروع دین است؟ در حال که سؤال آن است که چرا در بارهی اصلی از اصول دین، در قرآن سخن صریحی وجود ندارد؟.
به قول جناب «قملداران» (ره): «آیا اهمیت اصل امامت از ماجرای زید که نامش صریحاً در قرآن ذکر شده کمتر است؟!.
آیا میتوان بین اصول دین تا این اندازه تفاوت قائل شد که همه را به وضوح بیان کنیم و یکی را مبهم گذاریم؟!.
آیا اهمیت ماجرای اصحاب کهف که حتی نوع حیوان همراه ایشان در قرآن آمده از مسألهی امامت بیشتر است»([4]) اما اسم ائمه را که از نظر ما معلمان الهی امت میباشند ذکر نکند؟!.
بر کسی پوشیده نیست: اگر از قرآن که آخرین کتاب آسمانی است، ذکر جزئیات «فروع دین» توقع نرود که نمیرود، اما در مقام بیان مسائل مربوط به «اصول دین» قطعاً توقع میرود».
