محمد ابراهیمی
بعد از ماه محرم سال 37 هجری نبرد اصلی و سرنوشتساز درگرفت، در همین جنگ بود که عمار بن یاسر که در بین سپاه علی بود به شهادت رسید، دو روز پس از شهادت عمار یعنی دهم صفر جنگ شدیدی به وقوع پیوست که طی آن لشکر معاویه به شکست قطعی نزدیک شده بود، در این هنگام عمرو بن عاص به معاویه پیشنهاد کرد که اکنون باید نیروهای ما قرآن را بر سر نیزهها کنند و بگویند که «هذا حکم بیننا» «این قرآن میان ما و شما حکم و داور باشد».
هدف عمرو بن عاص این بود که در سپاه علی شکاف ایجاد شود و از شکست سپاه شام جلوگیری به عمل آید( ).
بسیار از سپاهیان حضرت علی آن اقدام را فریبی جنگی به شمار میآوردند، اما تعداد زیادی هم شمشیرها را بر زمین نهادند و عملاً در سپاه حضرت علی اختلاف افتاد و نتیجه همان شد که عمرو بن عاص انتظارش را داشت!.
علی خیلی تلاش کرد تا به یاران خود که اکثراً مردم عراق بودند و در بینشان گروه عبدالله بن سبا نیز بود، بفهماند که فریب این حیله و نیرنگ را نخورند و جنگ را تا پایان ادامه دهند؛ زیرا علی حجت را بر آنها تمام کرده بود و آنها جماعتی شورشی به حساب میآمدند، اما در بین لشکریان او تفرقه کار خودش را کرد، و بلآخره ناچار شد تا جنگ را متوقف سازد و با معاویه وارد مذاکره شود.
معاویه عمرو بن عاص را به عنوان حکم مورد قبول خود تعیین کرد، علی نیز ابتدا تصمیم داشت عبدالله ابن عباس را از جانب خود به عنوان حکم معرفی کند، اما بسیاری از سپاهیان عراقی او که به راستی بسیاری از آنها بر هیچ وعد و پیمانی پایدار نبودند! میگفتند که ابن عباس پسر عموی توست! ما میخواهیم شخص بیطرفی را حکم نمایی! بلآخره در پاسخ به خواسته ایشان، ابوموسی اشعری به عنوان حکم حضرت علی تعیین شد، اما علی به کاردانی و هوشیاری او اطمینان نداشت!( ) در نهایت قرار بر این شد که هردو حکم مطابق با آنچه در کتاب خدا و سنت پیامبر هست عمل کنند و در باره مواضع طرفین قضاوت نمایند( ).
اما زمانی که هردو حکم در (دومة الجندل) به مذاکره نشستند، این مطلب کاملاً فراموش گردید که قرآن و سنت برای حل و فصل این قضیه چه رهنمودی دارند؟!، زیرا حکم صریح قرآن در این مورد روشن است که هرگاه دوگروه از مسلمانان باهم به جنگ پرداختند، بایستی گروه شروشی را به دستبردار شدن، از مخالفت ترغیب کنند و اگر دستبردار نبودند با استفاده از زور ایشان را سرجای خود بنشانند: قرآن میفرماید: (الحجرات: ٩( «اگر دو گروه از مؤمنین باهم به جنگ پرداختند میان آنان صلح را برقرار سازید، اما اگر یکی از آن دو گروه بر دیگری یورش برد و طغیان کرد، با آن گروه تا زمانی که به فرمان خدا باز آید (و از نافرمانی دستبردار شود) بجنگید، و هرگاه به حکم حق بازگشت با حفظ عدالت میان آنها صلح برقرار سازید و همیشه با عدالت رفتار کنید، زیرا که خداوند دادگران را دوست میدارد».
همه میدانستند که معاویه و لشکریانش طرف شورشی هستند! اما عمرو بن عاص و ابوموسی به این نتیجه رسیدند که تنها راه حل قضیه بر کناری هردو طرف نزاع یعنی علی و معاویه است و مسأله خلافت را به رأی مردم باید واگذار کرد و بزرگان مورد اعتماد آنان هرکس را خواستند به عنوان امام انتخاب کنند»( ).
عمرو بن عاص ابوموسی را قانع نمود که او ابتدا برخیزد و به مردم اطلاع بدهد که در آن زمینه به توافق رسیده اند! ابوموسی قبول کرد و برای سخنرانی برخاست و اعلام کرد: «من و عمرو به یک راه حل رسیده ایم، و آن این است که ما علی و معاویه را کنار گذاشته و به مردم حق بدهیم تا خود از راه مشورت هرکس را که بخواهند به عنوان خلیفه انتخاب کنند، پس من علی و معاویه را عزل میکنم و بعد از آن اختیار با شماست! هرکس را که دوست دارید به عنوان خلیفه و امام برگزینید!»( ).
عمرو بن عاص نیز برخاست و گفت: «آنچه را که ابوموسی گفت شنیدید، او خلیفهی خود یعنی علی را عزل نمود، من نیز همچون او علی را عزل میکنم، اما معاویه را به عنوان خلیفه مسلمین اعلام مینمایم! زیرا او خواهان انتقام از قاتلین عثمان و شایسته حقیقی جانشینی اوست!».
ابوموسی تا این سخن را شنید فهمید که فریب خورده است، او در میان همهمه شدید سپاهیان برخاست و گفت: «مالک؟ لا وفقک الله! غدرت و فجرت!».
«تو را چی شده؟ خدا یاریت ندهد! تو مرا فریب دادی و خیانت و عهدشکنی نمودی»( ).
سعد بن ابی وقاص گفت: «ای ابوموسی! تو در مقابل نیرنگهای عمرو خیلی ضعیف عمل کردی!.» ابوموسی پاسخ داد: «اکنون چه باید کرد؟ با این آدم بر سر همان اتفاق کردیم که گفتم، ولی او از آن سر باز زد!».
عبدالرحمن بن ابی بکر گفت: «اگر ابوموسی قبل از این میمرد برایش بهتر بود!.» عبدالله بن عمر گفت: «ببینید کار به کجا رسیده است! سرنوشت کار به چنین کسانی سپرده شده که یکی از آنها از فریبکاری باکی ندارد و دیگری به سادگی فریب میخورد!»( ).
در حقیقت هیچکس در این مورد شک و تردید نداشت که هردو بر سر آن موضوع به توافق رسیده بودند، اما عمرو بن عاص برخلاف توافق عمل کرده است.
بعد از آن عمرو بن عاص نزد معاویه رفت و به او مژدة خلافت داد و ابوموسی از روی شرمندگی با علی روبهرو نشد و مستقیماً راه مکه را درپیش گرفت!( ).
علی نتیجه حکمیت را غیرقابل قبول دانست و ضمن سخنانی به جماعت خود فرمود: «بدانید که آن دو داور از میزان قرآن غفلت کرده و بدون درنظرداشتن هدایت خداوند، هریک از آنها تنها از نظر شخصی خود پیروی نموده، و هردو قضاوتی کردند که براساس هیچ حجت و سنتی قرار نداشت و به راه حل صحیحی نیانجامید!»( ).
پس از آن علی به کوفه برگشت و در اندیشه آمادهسازی سپاه برای حملة مجدد به شام بود، زیرا میدانست که اگر سریعاً اقدام ننماید خلافت راشده به پادشاهی و دیکتاتوری تبدیل میشود؛ همانگونه که در یکی از سخنرانیهای خود فرمود: «قسم به خدا! اگر این گروه بر شما حاکم شوند همچون کسری و هرقل عمل خواهند کرد!»( ).
و در سخنرانی دیگری فرمود: «برای مقابلة با گروهی که با شما میجنگند تا پادشاه جبار و ستمگر شوند و بندگان خدا را بردگان خود سازند! آماده شوید»( ).
اما مردم عراق اراده و احساس مسئولیت لازم را نداشتند، از طرفی گروه شورشی و توطئهگر عبدالله بن سبا نیز تنها دنبال فتنهجویی بودند.
از طرف دیگر تعداد زیادی از سپاهیان و طرفداران علی به خاطر تندادن او به توقف جنگ با معاویه و قبول حکمیت از او جدا شدند و به (خوارج) شهرت یافتند، آنان دردسرهای فراوانی را برای علی فراهم آوردند و در (نهروان) با او وارد جنگ شدند.
سپس بنابر تدابیر معاویه و عمرو بن عاص مصر و مناطق شمال آفریقا نیز از حاکمیت حضرت علی خارج شد و جهان اسلام عملاً بین دو گروه «حامیان خلیفه مشروع و طرفداران والی شورشی» تقسیم شدند.
سرانجام علی نیز در رمضان سال40 هجری بعد از پنج سال خلافت و تلاش برای برگردانیدن جامعة مسلمانان به شرایط زمان پیامبر ص واحیای روش ابوبکر و عمر ب و نیز برای گسترش اسلام و پیشرفت اهداف آن توسط یکی از همان طرفداران سابق خود که به خوارج پیوسته بود، به شهادت رسید!.
بعد از ماه محرم سال 37 هجری نبرد اصلی و سرنوشتساز درگرفت، در همین جنگ بود که عمار بن یاسر که در بین سپاه علی بود به شهادت رسید، دو روز پس از شهادت عمار یعنی دهم صفر جنگ شدیدی به وقوع پیوست که طی آن لشکر معاویه به شکست قطعی نزدیک شده بود، در این هنگام عمرو بن عاص به معاویه پیشنهاد کرد که اکنون باید نیروهای ما قرآن را بر سر نیزهها کنند و بگویند که «هذا حکم بیننا» «این قرآن میان ما و شما حکم و داور باشد».
هدف عمرو بن عاص این بود که در سپاه علی شکاف ایجاد شود و از شکست سپاه شام جلوگیری به عمل آید( ).
بسیار از سپاهیان حضرت علی آن اقدام را فریبی جنگی به شمار میآوردند، اما تعداد زیادی هم شمشیرها را بر زمین نهادند و عملاً در سپاه حضرت علی اختلاف افتاد و نتیجه همان شد که عمرو بن عاص انتظارش را داشت!.
علی خیلی تلاش کرد تا به یاران خود که اکثراً مردم عراق بودند و در بینشان گروه عبدالله بن سبا نیز بود، بفهماند که فریب این حیله و نیرنگ را نخورند و جنگ را تا پایان ادامه دهند؛ زیرا علی حجت را بر آنها تمام کرده بود و آنها جماعتی شورشی به حساب میآمدند، اما در بین لشکریان او تفرقه کار خودش را کرد، و بلآخره ناچار شد تا جنگ را متوقف سازد و با معاویه وارد مذاکره شود.
معاویه عمرو بن عاص را به عنوان حکم مورد قبول خود تعیین کرد، علی نیز ابتدا تصمیم داشت عبدالله ابن عباس را از جانب خود به عنوان حکم معرفی کند، اما بسیاری از سپاهیان عراقی او که به راستی بسیاری از آنها بر هیچ وعد و پیمانی پایدار نبودند! میگفتند که ابن عباس پسر عموی توست! ما میخواهیم شخص بیطرفی را حکم نمایی! بلآخره در پاسخ به خواسته ایشان، ابوموسی اشعری به عنوان حکم حضرت علی تعیین شد، اما علی به کاردانی و هوشیاری او اطمینان نداشت!( ) در نهایت قرار بر این شد که هردو حکم مطابق با آنچه در کتاب خدا و سنت پیامبر هست عمل کنند و در باره مواضع طرفین قضاوت نمایند( ).
اما زمانی که هردو حکم در (دومة الجندل) به مذاکره نشستند، این مطلب کاملاً فراموش گردید که قرآن و سنت برای حل و فصل این قضیه چه رهنمودی دارند؟!، زیرا حکم صریح قرآن در این مورد روشن است که هرگاه دوگروه از مسلمانان باهم به جنگ پرداختند، بایستی گروه شروشی را به دستبردار شدن، از مخالفت ترغیب کنند و اگر دستبردار نبودند با استفاده از زور ایشان را سرجای خود بنشانند: قرآن میفرماید: (الحجرات: ٩( «اگر دو گروه از مؤمنین باهم به جنگ پرداختند میان آنان صلح را برقرار سازید، اما اگر یکی از آن دو گروه بر دیگری یورش برد و طغیان کرد، با آن گروه تا زمانی که به فرمان خدا باز آید (و از نافرمانی دستبردار شود) بجنگید، و هرگاه به حکم حق بازگشت با حفظ عدالت میان آنها صلح برقرار سازید و همیشه با عدالت رفتار کنید، زیرا که خداوند دادگران را دوست میدارد».
همه میدانستند که معاویه و لشکریانش طرف شورشی هستند! اما عمرو بن عاص و ابوموسی به این نتیجه رسیدند که تنها راه حل قضیه بر کناری هردو طرف نزاع یعنی علی و معاویه است و مسأله خلافت را به رأی مردم باید واگذار کرد و بزرگان مورد اعتماد آنان هرکس را خواستند به عنوان امام انتخاب کنند»( ).
عمرو بن عاص ابوموسی را قانع نمود که او ابتدا برخیزد و به مردم اطلاع بدهد که در آن زمینه به توافق رسیده اند! ابوموسی قبول کرد و برای سخنرانی برخاست و اعلام کرد: «من و عمرو به یک راه حل رسیده ایم، و آن این است که ما علی و معاویه را کنار گذاشته و به مردم حق بدهیم تا خود از راه مشورت هرکس را که بخواهند به عنوان خلیفه انتخاب کنند، پس من علی و معاویه را عزل میکنم و بعد از آن اختیار با شماست! هرکس را که دوست دارید به عنوان خلیفه و امام برگزینید!»( ).
عمرو بن عاص نیز برخاست و گفت: «آنچه را که ابوموسی گفت شنیدید، او خلیفهی خود یعنی علی را عزل نمود، من نیز همچون او علی را عزل میکنم، اما معاویه را به عنوان خلیفه مسلمین اعلام مینمایم! زیرا او خواهان انتقام از قاتلین عثمان و شایسته حقیقی جانشینی اوست!».
ابوموسی تا این سخن را شنید فهمید که فریب خورده است، او در میان همهمه شدید سپاهیان برخاست و گفت: «مالک؟ لا وفقک الله! غدرت و فجرت!».
«تو را چی شده؟ خدا یاریت ندهد! تو مرا فریب دادی و خیانت و عهدشکنی نمودی»( ).
سعد بن ابی وقاص گفت: «ای ابوموسی! تو در مقابل نیرنگهای عمرو خیلی ضعیف عمل کردی!.» ابوموسی پاسخ داد: «اکنون چه باید کرد؟ با این آدم بر سر همان اتفاق کردیم که گفتم، ولی او از آن سر باز زد!».
عبدالرحمن بن ابی بکر گفت: «اگر ابوموسی قبل از این میمرد برایش بهتر بود!.» عبدالله بن عمر گفت: «ببینید کار به کجا رسیده است! سرنوشت کار به چنین کسانی سپرده شده که یکی از آنها از فریبکاری باکی ندارد و دیگری به سادگی فریب میخورد!»( ).
در حقیقت هیچکس در این مورد شک و تردید نداشت که هردو بر سر آن موضوع به توافق رسیده بودند، اما عمرو بن عاص برخلاف توافق عمل کرده است.
بعد از آن عمرو بن عاص نزد معاویه رفت و به او مژدة خلافت داد و ابوموسی از روی شرمندگی با علی روبهرو نشد و مستقیماً راه مکه را درپیش گرفت!( ).
علی نتیجه حکمیت را غیرقابل قبول دانست و ضمن سخنانی به جماعت خود فرمود: «بدانید که آن دو داور از میزان قرآن غفلت کرده و بدون درنظرداشتن هدایت خداوند، هریک از آنها تنها از نظر شخصی خود پیروی نموده، و هردو قضاوتی کردند که براساس هیچ حجت و سنتی قرار نداشت و به راه حل صحیحی نیانجامید!»( ).
پس از آن علی به کوفه برگشت و در اندیشه آمادهسازی سپاه برای حملة مجدد به شام بود، زیرا میدانست که اگر سریعاً اقدام ننماید خلافت راشده به پادشاهی و دیکتاتوری تبدیل میشود؛ همانگونه که در یکی از سخنرانیهای خود فرمود: «قسم به خدا! اگر این گروه بر شما حاکم شوند همچون کسری و هرقل عمل خواهند کرد!»( ).
و در سخنرانی دیگری فرمود: «برای مقابلة با گروهی که با شما میجنگند تا پادشاه جبار و ستمگر شوند و بندگان خدا را بردگان خود سازند! آماده شوید»( ).
اما مردم عراق اراده و احساس مسئولیت لازم را نداشتند، از طرفی گروه شورشی و توطئهگر عبدالله بن سبا نیز تنها دنبال فتنهجویی بودند.
از طرف دیگر تعداد زیادی از سپاهیان و طرفداران علی به خاطر تندادن او به توقف جنگ با معاویه و قبول حکمیت از او جدا شدند و به (خوارج) شهرت یافتند، آنان دردسرهای فراوانی را برای علی فراهم آوردند و در (نهروان) با او وارد جنگ شدند.
سپس بنابر تدابیر معاویه و عمرو بن عاص مصر و مناطق شمال آفریقا نیز از حاکمیت حضرت علی خارج شد و جهان اسلام عملاً بین دو گروه «حامیان خلیفه مشروع و طرفداران والی شورشی» تقسیم شدند.
سرانجام علی نیز در رمضان سال40 هجری بعد از پنج سال خلافت و تلاش برای برگردانیدن جامعة مسلمانان به شرایط زمان پیامبر ص واحیای روش ابوبکر و عمر ب و نیز برای گسترش اسلام و پیشرفت اهداف آن توسط یکی از همان طرفداران سابق خود که به خوارج پیوسته بود، به شهادت رسید!.
+ نوشته شده توسط اهل سنت کرمانشاه در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت
23:47 |
